مقدمه ای بر نظریه ی انتقادی : مکاتب و نظریه ها
نظریه ی انتقادی : مکاتب و نظریه ها
واکنشی
است نسبت به پوزیتیویسم به طوری که اصول اثبات گرایانه پوزیتیویسم را رد می کند. تمایز میان سوژه
و اُبژه و فارغ بودن علم از ارزش را رد می کند و معتقد است که تمام دانش منعکس کننده
منافع مشاهده کننده است. به دنبال آزاد سازی انسان از ساختارهای سرکوب کننده سیاست
و اقتصاد جهانی است که تحت کنترل قدرت های هژمونی یا ُسلطه نگر قرار دارد.
به دنبال تغییر و تحول در نظام بین الملل و رهایی انسان است. بنابراین مناظره های
نظری این رهیافت(انتقادی) مناظره های سیاسی و ایدئولوژیک می باشند.
ساختار تاریخی در سه سطح مورد توجه است :
1- بازگشت به اخلاق
هنجاری در روابط بین الملل 2- کاهش نابرابری های جهانی 3- بر قراری عدالت بین
المللی 4- احترام به تنوع ،تکثر و تفاوت.
محور های نظریه ی انتقادی:
1- بحث های فرا نظری (معرفت شناسی و هستی شناسی
) 2- نقد جریان اصلی در روابط بین الملل 3- توضیح بدیل از روابط بین الملل 4-
امکان تحول در نظام و روابط موجود بین المللی.
از نظر معرفت شناسی : اثبات گرایی و عینی گرایی و تجربه
گرایی را رد می کند.
از نظر روش شناسی : هژمونی روش علمی واحد را رد می کند و
در پی شکل دادن به نظریه رهایی بخشند و بر راهبردهای تفسیری تأکید دارند.
از نظر هستی شناسی: برداشتهای خرد گرا از سرشت و کنش
انسانی را به چالش می کشند و سرشت بشر را ثابت نمی دانند و بر هویتهای کنش گران
تاکید می نماید.
نگاه انتقادی ها به دولت:
یکی دیگر از مسائل مورد توجه نظریه انتقادی این
است که دریابد که چرا و چگونه دولت ها شکل گرفته است و تا چه حد امکان تحول در آن
هست پس انتقادی ها به دنبال تحول در دولت در عرصه بین المللند. یکی دیگر از
موضوعات مورد توجه انتقادی ها جامعه مدنی است به عنوان عرصه رقابت نیروهای اجتماعی
، در واقع انتقادیون با طرح جامعه مدنی صراحتاً به دنبال نقش کنشگران غیردولتی به
جای کنشگران دولتی هستند. آنها معتقدند که دولتها در نظام های سرمایه داری رشد
کرده و بوجود آمده اند و در سایر نقاط گسترش یافته اند به این ترتیب خود دولت ها
به موازات اقتصاد سرمایه داری رشد کرده اند یعنی در ایجاد دولت ها اقتصاد سرمایه
داری نقش ویژه ای داشته بطوری که اولین دولت های مدرن در درون نظام های سرمایه
داری شکل گرفت پس از نظر انتقادیون دولت سرمایه داری هم از منافع طبقات خاصی حمایت
می کند که همان سرمایه داری است و در خدمت آن است.
صلح از نظر انتقادی ها:معنی شناسی
از نظر این مکتب صلح زمانی شکل می گیرد که 1-
تناقضات عمده سرمایه داری که به پیدایش بحرانهای اقتصادی منجر می شود از بین برود
و به انسانها به شکل ابزار نگاه نشود. 2- هدف از تولید صرفاً کسب سود نباشد و رفع
نیازها مد نظر باشد. 3- نظام بین الملل شکل استعماری خود را از دست بدهد.
نقد نظریه انتقادی: 1- عدم توجه به تبیین روابط بین
الملل2- از نظر اثبات گرایان مبانی ضد اثبات گرایی مکتب انتقادی نمی تواند مبنایی
را برای شناخت شکل دهد. 3- از مکتب مارکسیسم تاثیر پذیرفته است و مرز میان علم و
اخلاق و فلسفه را که باید وجود داشته باشد در هم می شکند. 4- انتقاد پست مدرنیسم
از مکتب انتقادی این است که خود مکتب به اندازه کافی انتقادی و رادیکال نیست و
همچنان متعهد به میراث روشنگری است.
: مکتب فرانکفورت
محور كانوني انديشه و آراي مكتب فرانكفورت را بايد در مفهوم
نظريه انتقادي جستجو كرد؛ كه معطوف به بررسي، مطالعه ، تجزيه و تحليل و تبيين
جنبههايي از واقعيت اجتماعي است كه ماركس و پيروان ارتدكس وي، آنها را ناديده
گرفته يا بدانها بيتوجهي كردهاند. اين نظريه كه توجه خاصي به نابرابري و ظلم
دارد و در برخورد با مسائل جوامع معاصر، نوعي رويكرد انتقادي چند رشتهاي را براي
تحليل كردن آنها، ارائه ميكند. برخي از حوزهها و رشتههاي متعددي كه در اين
نظريه، براي تجزيه و تحليل مسائل و مشكلات، به خدمت گرفته شدهاند، عبارتند از:
فلسفه، جامعهشناسي، ادبيات، هنر، روانشناسي، اقتصاد و علوم سياسي. البته لازم به
ذكر است جريانات فكري نوين مانند هرمنوتيك، سيبرنتيك، فمینيسم، و زيبائيشناسي
نيز در عرصه تحليلها مورد استفاده قرار ميگيرند. مفاهیم اساسی مکتب فرانکفورت را
فرهنگ صنعتی تشکیل می دهد. نظریهپردازان مکتب فرانکفورت با همان تعبیر وبری،
آینده را " قفس آهنین"میانگارند. که بیش از پیش ساختارهای عقلانیتری
به خود میگیرد و امید گریز از آن، لحظه به لحظه کمرنگتر میشود. مکتب فرانکفورت
در تداوم سنت مارکسیستی، بیشترین بحث را درباره بیگانگی انجام دادهاست؛ انسانها
دیگر جز آنچه که هستند برای خود تصور نمی شوند و درهمریختگی و شعور به مرحلهای
رسیدهاست که آگاهی بشر نسبت به این درهمریختگی دچار پریشانی شده و در نتیجه
انسانها به وسیله وسایل ارتباطجمعی، اجتماعیشدن کامل، ماهیت انسانی خود را از
می دهند؛ بنابراین در نظریههای انتقاد اجتماعی، بیگانگی انسان از فرآوردههای
فرهنگی و اجتماعی در نظر گرفته میشود. به بیان دقیقتر، بیگانگی در واقع معلول
سلطه هنجارهایی است که با نیازهای آدمی در ستیزند. این متفکران، بیگانگی را در
سیمایی بیمعنا، بیاراده، بدبین، بیقدرت، شیءشده ترسیم میکنند و ریشههای آن
را در ساخت سرمایهداری، فرهنگ صنعتی، مالکیت خصوصی، رسانهها، فناوری، تقلیل و
تحویل عقل عینی به عقل تکنیکی، عقلانیت فنی و علمی، نظام ارزشی سرمایهداری و
بوروکراسی جستوجو میکنند. اصول مكتب فرانكفورت را مباحثي چون ، نقد روش شناختي
علوم اجتماعي، مخالفت با پوزيتويسم و ماركيسم ارتدوكس واكونوميكي و نقد جامعه و
فرهنگ دوره سرمايهداري متأخر تشكيل مي دادند. هدف مكتب فرانكفورت ايجاد تغيير
سياسي و اقتصادي و فرهنگي را براي جوامع سرمايهداري دوران خود "تغيير
بنيادی"، بمنظور رسیدن به وضع مطلوب را به مدد آثارشان و با افشاي تضادهاي
زيربنايي و جوامع طبقاتي، تحولات اجتماعي مثبت و پيشروند ارائه می كنند.
نمایندگان مکتب فرانکفورت :
یورگن هابرماس، آدورنو، ماکس هوركمايمر ، آلفرد
شمیت و هربرت مارکوزه: از نئومارکسیست هایی که تضادهای فکری و روانی به جای
تضادهای طبقاتی توجه می کند و ماهیت نظام سرمایهداری معاصر را که شاخصه آن
تکنولوژی است. اریک فروم: وی از بحران دموکراسی به عنوان خروجی عصر مدرن یاد می
کند.
اصول محوری مکتب:
1- نفی نگرش علمی2- بر خلاف دیدگاه اثبات گرایان
سوژه متعالی را نفی می کند. 3- از منظر انتقادی نظریه و نظریه پردازی یک فرایند
بینان ذهنی زبانی است که مستلزم وجود اجتماعی از محققان است. 4- از نظر هابرماس
نظریه انتقادی مبتنی بر جنبه های تاریخی و پسیاسی است و کل دانش بشری را مبتنی بر
جنبه های تاریخی و سیاسی می داند. 5- هابرماس بنیان فلسفه علم اثبات گرایانه مدرن
را رد می کند و بر اجماع عقلایی تاکید می کند و از نسبی گرایی نیز اجتناب می کند.
- از نظر هابرماس سه دسته علائق شناختی وجود دارد که به سه نوع شناخت متفاوت منتهی
می گردد. الف –
علائق فنی : همان شناخت اثباتی و تجربی است که دغدغه آن کنترل است. ب –
علائق عملی یا تفاهمی ارتباطی که به شناخت هرمنوتیک منتهی می شود و دغدغه آن فهم
است. ج – علائق رهایی بخش
که بنیان شناخت انتقادی است و دغدغه آن ایجاد دگرگونی و رسیدن به رهایی است. 7- کاکس
نیز تاکید می کند که سرشت انسانی مخلوق تاریخ است و شناخت نیز محصول تحولات تاریخی
است.
8- هورکهایمر تأکید داشت که باید میان نظریه سنتی و نظریه
انتقادی تفکیک قائل شد نظریه سنتی در علوم اجتماعی آئینه ای از اثبات گرایی در
علوم طبیعی است از این منظر جهان مجموعه ای از واقعیات است که فقط باید کشف شوند و
فقط در صدد توضیح روابط میان پدیده هاست و تا حدی محافظه کارانه است ، اما نظریه
انتقادی به لزوم تغییر بنیادین جامعه باور دارد و بیطرفی ارزشی نظریه اجتماعی را
نفی می کند.
مفروضات مکتب:
1-
سرمايهداري در رشتهاي از بحرانهاي حاد به سر ميبرد. 2- مناسبات اجتماعي در
معرض تغيير جدي قرار گرفتهاند
3- اقتدارگرايي(اتوريتايانيسم) و توسعه نهادهاي بوروكراسي،
ظاهراً نظم مسلط روز به شمار ميروند. 4- مبارزات جنبشهاي كارگري در اروپا بصورت
مبارزه واحد تمام كارگران جهان، تحقق نيافت. 5- عرصههاي مختلف فرهنگ، در معرض دخل
و تصرف و تحت نظارت دقيق قرار گرفته و به بازي گرفته شدهاند.
تفاوت مكتب فرانكفورت و نظريه ی انتقادي:
مكتب
فرانكفورت تعبيري عام و كلي است كه بر كل عرصه فعاليتهاي فكري و عملي مؤسسه
تحقيقات اجتماعي از سال 1923 تا اواخر دهه 1950 كه هوركهايمر و پولوك بازنشسته
شدند و در واقع بر كل دوران حيات مؤسسه اطلاق ميشود و بيانگر يك هويت يا پيكره
كلي است كه تكامل يافته يا برآمده از درون مؤسسه است؛ اما نظريه انتقادي، رويكرد
نظري و تحليلي و پارادايم يا چارچوب فكري اعضاي اين مكتب است كه هر كدام علیرغم
پايبندي به اصول فكري شخصي خود در چارچوب مذكور به تحليل و تبيين پديدههاي مورد
مطالعه در راستاي خطوط كلي حاكم بر مؤسسه ميپرداختند.
نظریه ی پست مدرنيسم:
پست مدرنيسم به بحران هاي مدرنيته اشاره دارد و امروزه از شرايط
مورد قبول اجتماعي يا سياسي خارج به حالتي اخلاقي ، ذهني و تفكري مستقل برگشته.
مدرنيته عليرغم تحقق امكانات به اهداف خود نرسيده است كه ميتوان گفت پست مدرنيسم
به يك جريان فكري، فرهنگي و اجتماعي اشاره دارد. كه ابتدا در معماري و سپس در
فلسفه و اجتماعي نمود پيدا كرد. تاثيرگذاران اين مكتب را نيچه و هايديگر تشكيل مي
دهند. اين جريان ارتباط نزديكي با ساختارگرايي دارد و مهمترين مبناي انسان بعنوان
سوژه مستقل، آگاه و يكپارچه ارائه مي شود.
مفروضات پست مدرنيسم:
1- اعتماد به توانایی عقل انسان و علم برای
معالجه بیماری های اجتماعی 2- تاکید بر مفاهیمی از قبیل: پیشرفت، طبیعت و تجربه
های مستقیم 3- مخالفت آشکار با مذهب 4- اومانیسم و تبیین جامعه و طبیعت به شکل
انسان مداری 5- تاکید عمده بر روش شناسی تجربی و پوزیتیویسم به عنوان متدلوژی
مدرنیسم
نحلههاي فكري پست مدرنيسم:
1- آشكار كردن منطق غيريتسازي و هويتبخشي. 2-
در پس پديدارها هيچ اصل عميق در كار نيست.
3-جانبدارانه و تاريخي بودن عقل و حقيقت. 4- حمله به مبناي فلسفهي
مدرن (عقل و آزادي مدرن) 5- توجه به موضوعاتی مانند هويت و جنسيت و تفاوت های شان.
6- نقد متافيزيك حضور 7- نفي تمايزها و دوگانگيهاي بنيادي در انديشهانسان. 8-
بدگماني نسبت به تمامي گفتمانهاي كليت بخش(توتالير) 9- تاكيد بر زبان مندي فهم
و اينكه واقعيت در زبان آفريده ميشود و گفتماني مي شود. 10- نسبي انگاري در حقيقت
و تفسير 11- حمله به هر نوع مبناگرايي فلسفي و ذاتگرايي و غيرگرايي.
نمايندگان پست مدرنيسم:
1- ليوتار: نفيفراروايتها 2- ژاكدريدا:كلام محوري و شالودهشكني 3- فوكو: ديرينه شناسي دانش، تبارشناسي، گفتمان، روابط دانش و قدرت 4- ژان بودريار: حاکمیتِ وانمود 5- جيسمون: نگاه ماركيستي به پست مدرنيسم6- ديويد هاروي: جهاني شدن و پست مدرنيسم 7- بارت: مرگ مؤلف 8- كريستوا: متافمینيست9- نیچه: پایان اخلاق 10- هانس گئورگ گادامر.
ویژگی های مشترک پست مدرنیسم و مدرنیسم :
1- نفی دولت به عنوان سمبل هویت ملّی. 2- ترفیع
و ترویج نسبی بودن اخلاق. 3- مخالفت با رشد اقتصادی به بهای ویرانی محیط زیست. 4-
مخالفت با حل شدن فرهنگ های خرد در فرهنگ مسلط. 5- مخالفت با نژاد پرستی. 6-
مخالفت با نظارت بروکراتیک بر تولید. 7- رد عقلگرایی و طغیان همه جانبه علیه
روشنگری. 8- اعتقاد به پایان یافتن مبارزه، طبقه کارگر و مستجیل شدن آن در دل نظام
سرمایه داری.
ديدگاه منتقدان پست مدرنيسم:
نقد پست مدرنيسم برمبناي جامعه شناختي صورت ميگيرد و معتقداند پست مدرنيسم هيچ رهيافت مناسبي براي حل معضلات اجتماعي و سياسي ندارد و بر اين باورند تفكر پست مدرنيسم اساساً با اعتقاد به قدرت و نظارت فراگير و سراسري و همچنين با از ميان بردن هر نوع ملاك داوري امكان هرگونه تفكر را از ميان برميدارد.
: مکتب انگليسي
ريشه مکتب انگليسي را در سنت خرد گرايي در روابط بين الملل
مي دانند. البته برخی آنها را در بين دو سنت واقعگرايي و انقلابگرايي محسوب مي
شود. اين سنت سوم بر اجتماعي بودن روابط و وجود اهداف و هنجارهاي مشترک و همکاري
ميان دولت ها تاکيد دارد و دگرگوني در روابط بين الملل را ممکن اما دشوار مي داند
منتقدان بر غير علمي بودن آن تاکيد داشتند. زيرا رهيافت کل گرايانه ، دولت محوري ،
عدم توجه به ابعاد اقتصادي روابط بين الملل و ناتواني در تامين شرايط لازم براي
عينيت ، نقاط ضعف مهمي در آن محسوب مي شدند و از سويي مجموعه نويسندگان مورد اشاره
در آنچه مکتب انگليسي ناميده مي شود فاقد وحدت ناشي از اتکا به اصول و روش هاي
مشابهي اند و مفروضه هاي فلسفي مشترکي ندارند. واجد نوعي هستي شناسي سازه انگارانه
است و با وجود تاکيد بر دولت ها به عنوان کنشگران اصلي در سياست بين الملل ، و از
لحاظ نظري ، جايي براي طرح ساير کنشگران نيز دارد.
مباني معرفت شناختي :
بدبيني
کلي اين مکتب به مطالعه علم گرايانه يا روايت آمريکايي از علم گرايي در روابط بين
الملل است. آنچه مسلم است ، که نقش کار گزاري دارند ، پس بايد بتوان اصل راهنماي
رفتار آنها و معنايي را که براي کنش هاي خود قائل اند ، شناخت. اما اين کنشگران در
خلاء عمل نمي کنند ، بلکه در ساختار جامعه بين الملل که شامل اصول و قواعد حقوقي
است عمل مي نمايند.
ويژگي هاي مكتب انگليسي:
الف) اين مكتب بخاطر جهتگيري هاي تحقيقاتي و
تأثيرات تئوريك ناشي از آن به شكل بين رشتهاي نمود يافته است. ب) در اين مكتب
علاقهاي اوليه جهت تبيين فرهنگ بعنوان فضايي كه در آن قدرت و مقاومت نقش بازي ميكند
وجود دارد. ج) اعتبار اين مكتب به آنست كه فرهنگ عامه را از مقولة فرهنگ والا در
نظر ميگيرد. د) در اين مكتب وجود تعهدات سياسي تحت تأثير مطالعات چپ، غالباً
موضوعات پژوهشي را جهتدهي ميكند.
مفروضات مکتب انگلیسی:
1- تأکید بر جامعه بین الملل به جای نظام بین
الملل. 2- دولت ها در بستر جامعه ای که دولت ها قرار دارند که باید بین آنها
ارزشها ، قواعد ، هنجارها و نهادهای مشترکی وجود دارد و در این جامعه جهانی دولت
ها ، یک قانون یا هنجار برتر وجود دارد که باید از آن تبعیت کنند. 3- روابط بین
الملل شاخه ای از علوم انسانی است که در درون آن استقلال ، امنیت ، نظم و عدالت
وجود دارد. 4- رویکردی انسان محوری دارد به جای دولت محوری. 5- وجود آنارشی در
روابط بین الملل را قبول دارند مانند رئالیستها اما معتقدند که جهان سیاست هرج و
مرج گونه نیست بلکه این دولت هایند که باعث هرج و مرج در جهان می شوند و وجود
قوانین و نهادهای بین المللی باعث جلوگیری از هرج و مرج می شود و در شرایط هرج و
مرج همکاری بین دولت ها می تواند وجود داشته باشد. 6- رویکرد مطالعاتشان سنتی است
یعنی بر مطالعات توصیفی و تاریخی توجه دارند. 7- در جهان باید نظم جهانی ایجاد شود
که واحدهای تشکیل دهنده آن انسان ها هستند. 8- جامعه بین الملل مبتنی بر اصول
اخلاقی است. 9- در این مکتب مفاهیم واقع گرایی ، خرد گرایی و انقلاب گرایی وجود
دارد. 10- ارزش های پایه ای این مکتب نظم ، عدالت ، حاکمیت دولت و حقوق بشر می
باشد. 11- این مکتب بر منافع مشترک تاکید دارد. 12- از نظر این مکتب دولت ها تنها
بازیگر عرصه سیاست بین الملل نیستند؛ بلکه نهادها و سازمانهای بین الملل هم جزء
بازیگران سیاست بین الملل هستند و همین نهادهای بین الملل باعث بوجود آمدن نظم
جهانی می شوند. 13- این مکتب هم به رئالیست ها و هم به لیبرالیست ها انتقاد دارد ،
رئالیست ها قائل به جنگ و لیبرالیست ها قائل به همکاری با دولتها هستند اما این
مکتب معتقد است که بین دولت ها هم همکاری و هم منازعه وجود دارد. 14- مکتب انگلیسی نوعی
رهیافت تاریخی و نهادی نسبت به جهان سیاست است ، تاریخی است چون بیشتر مسائل خود
را از دل تاریخ بیرون می
کشد. نهادی است چون توجهش به نهادهای بین المللی و جهانی است. 15- از نظر این
مکتب ،هر کس می تواند تفاوت های خود را داشته باشد اما در قالب این تفاوت ها باید به
یک نظم در چارچوب بین الملل اتفاق نظر داشته باشند.
انتقادات به مکتب انگلیسی:
1-
رئالیزم : اینها معتقدند که بحث هنجارهای بین المللی به عنوان مشخصه سیاست دولت ها
بسیار ضعیف است و از نظر رئالیست ها منافع ملی غالب است نه هنجارها. 2- لیبرالیسم
: از نظر لیبرالیست ها جامعه بین الملل جامعه داخلی را نادیده می گیرد همچنین
دموکراسی و پیشرفت را نادیده می گیرد. 3- اقتصاد سیاسی بین الملل : اینها معتقدند
که مکتب انگلیسی اقتصاد و جهان سوم را نادیده می گیرد. از دیگر انتقادات اینکه این
نظریه ضد دولت گرایی است و فقط افراد را در نظر می گیرد دیگر اینکه نسبت به جامعه
جهانی غافل است و مسئولیت جهانی برای دولت ها قائل نیست.
نظریه ی سازه انگاری:
مکتب سازهانگاری از چرخش اخلاق گرایانه در نظریه پردازی
روابط بین الملل، متأثر از فلسفه تحلیلی ارسطو است. این نگرش بر ساخت اجتماعی
واقعیت تاکید میکند، که همه کنش های انسانی در فضایی اجتماعی شکل میگیرد و معنا
پیدا میکند و این معنا سازی است که به واقعیات جهانی شکل میدهد. در تئوری سازه
انگاری، هویت ها، هنجارها و فرهنگ نقش مهمیدر سیاست های جهانی ایفا میکنند. هویت
ها و منافع دولت ها توسط هنجارها، تعاملات و فرهنگ ها ایجاد میشود و این
"فرایند" است که موضوع تعامل دولت ها را تعیین مینماید. سازه انگاری به
این امر میپردازد که چگونه هویت ها و هنجارهای اجتماعی مردم میتوانند با روابط
نهادینه میان آنها گسترش یابد سازه انگاری تفسیری که عمومیت بیشتری در اروپا دارد
به بررسی نقش زبان در ساخت واقعیت اجتماعی میپردازد که از لحاظ معرفت شناسی پست-
پوزیتویست میباشند. چکل این رهیافت را به سه دسته هویتی، تفسیری و رادیکال /
انتقادی تقسیم میکند.
نمایندگان مکتب:
الکساندر ونت، استفان وارینگ، ديويد پاتريك ،
میچل بارنت، نیکلاس اونف، کاتزنساین، راگی، ویور، چکل ، انتونی کلارک ،توماس رايس
و هاگتن
این مکتب تصمیم گیری در امور جهانی را در سه سطح صورت میگیرد:
1- نهادهای رسمی مثل رژیم های امنیتی2- فرهنگ سیاسی جهانی حکومت قانون، قواعد و
هنجارها 3- فاکتورهای سازه انگاره ای از جمله الگوهای دوستی و دشمنی، روابط سیاسی
میان کشورها
سه دسته بندی در خصوص اصول؛ مفروضان و گزاره های اصلی آن
وجود دارد: الف: 1- محیط جهانی تنها به عوامل مادی محدود نمیشود بلکه فاکتورهای
فکری و هنجاری نیز اهمیت دارند.2- خصوصیات دولت ها
نتیجه تعاملات آنها میباشد و اینکه دولت ها دارای صفات ذاتی و از پیش تعیین شده
نمیباشند. 3- منافع و هویت ها مفروض و از پیش داده نمیباشند بلکه نتیجه تعامل
اجتماعی میباشند که در فرایندهای بین المللی در معرض تغییر میباشند. انواع تعامل
مذاکرات - چانه زنی 4- بحث و استدلال و ارتباط همگانی و عمومیبا علامت ها و
سخنرانی ها. ب: 1- ساختار های هنجاری و فکری به اندازه ساختار های مادی دارای
اهمیت میباشند. 2- هویت ها و هنجارها در شکل گیری منافع و کنش ها نقش تعیین کننده
دارند. 3- ساختار وکارگزار متقابلاً به هم شکل میدهند.
ج: به نظر ونت سازه انگاري يک تئوري ساختاري از سيستم بين
الملل است که: 1- دولت ها واحد هاي اصلي تحليل کردن تئوري سياست بين الملل ميباشند.
2- ساختار هاي اساسي در سيستم دولت ها بين الذهني اند. 3- هويت ها و منافع دولت ها
توسط ساختار هاي اجتماعي شان و در فرايند تعامل ساخته ميشوند. 4- ساختار و
کارگزار به صورت متقابل بر هم اثر ميگذارند. مهمترين تاکيد ونت بر هويت ميباشد
که در فرايند تعامل بين دولت ها ايجاد ميشود.
اشتراكات ميان شاخه هاي مختلف سازه انگاري به صورت زير
بيان ميدارد: 1- اولين اشتراك تفاوت ميان حقايق تاسيسي و مفروض است، اينكه مسائل
اطراف ما بستگي به عقايد ايده اي ما به آنها دارد. تقريبا تمام سازه انگاران به
فاكتورهاي ايده اي در تعيين حقايق اجتماعي توجه دارند. 2- ساختار و كارگزار
متقابلاً ساخته ميشوند و يكي بر ديگري برتري و تسلط ندارد. 3- ايده ها، هويت ها
منافع دولت ها را شكل يا تكوين ميدهند و تاكيد خاصي بر ايده هاي جمعي و هنجارها
دارند همان طور كه فيننمور و سكينك نوشته اند، فاكتورهاي ايده اي قابل تقليل به
اشخاص نيستند. 4- چهارمين فاكتور مشترك را هويت ها ميداند كه اين مورد توسط انسان
ها و ايده هايشان ساخته ميشود.
مکتب فمینیست:
نتیجه و محصول تمدن مدرنیته جنبش های فمنیستی است همچنان
که بیشتر مکاتب و جنبش های غربی نیز از این تمدن نشأت گرفته اند. به همین سبب در
ابتدا نیاز به معرفی اجمالی تمدن مدرنیته احساس می گردد چرا که درک صحیح مدرنیته و
مبانی نظری آن، در درک و نقد مکاتب و جنبش های غربی تأثیر بسزایی دارد. از مهمترین
ویژگی های این دوران، پیشرفت سریع علوم و فناوری جدید، وقوع انقلاب های دموکراتیک
در اروپا، استقلال آمریکا، گسترش نظام سرمایه داری و افزایش تدریجی دین گریزی و
سکولاریسم است.
اصول نظریه:
اومانیسم
/ نفی مرد سالاری و پدر سالاری / لیبرالیسم / آزادی های فردی / نفی ارزش های
جنسیتی / برابری / سکولاریسم / خردگرایی/ فردگرایی
نمایندگان نظریه :
ژولیا کریستوا، شولامیث فایرستون، سیمون دوبوار،
مری دیلی ، کیت میلت ، سارا داگلاس ، لوکر شامات ، سارا و انجلا گریمکی
انواع گرایش های فمینیستی ( موج اول، دوم و سوم) :
1- فمینیسم
لیبرال ( اصلاح طلب) شعار این گروه ایجاد برابری و مساوات در بین تمام انسان ها از
هر نژاد ، قوم و جنسیت بود. 2- فمینیسم رادیکال: طیف اول رادیکال فمینیست ها:
(شولامیث فایرستون) بر پذیرش تفاوت های زیستی و بیولوژیکی طبیعی بین زنان و مردان
اشاره دارد. طیف دوم رادیکال فمینیست ها: (سیمون دوبوار) این گروه بر خلاف نظر
گروه اول، وجود پایه های زیستی را در تحلیل تفاوت زنان به شدت انکار می کنند و
وجود تفاوت های جنسیتی را عامل اجتماعی می دانند نه یک پدیده طبیعی .هدف این گروه
آشکار ساختن شیوه های اعمال اقتدار مردانه در همه حوزه های زندگی از جمله روابط
شخصی نظیر بچه داری، خانه داری و ازدواج و همه انواع روابط جنسی نظیر تجاوز، فحشا،
آزار جنسی و آمیزش جنسی است. هدف اغلب پژوهش های آنان تحلیل خشونت مردان نسبت بر
زنان و کشف دوباره ی تاریخ زنان و میراث فرهنگی ایشان است. 3- فمینیسم مارکسیستی :
(فردریش انگلس) حاصل پیوند فمینیسم و مارکسیسم ، به منظور استفاده فمینیست ها از
آموزه های مارکسیسم در جهت اهداف فمینیستی از سویی، و استفاده مارکسیست ها از
قابلیت مبارزاتی فمینیست ها در جهت اهداف مارکسیستی از سوی دیگر است. مهمترین
ارمغان مارکسیسم برای فمینیسم تحلیل علت فرودستی زنان است، از منظر این گرایش علت
فرودستی زنان بر خلاف تصور عامه ناشی از ویژگی های زیستی و طبیعی آنها نیست بلکه
ریشه در عوامل اقتصادی دارد. بر این اساس از منظر آنها راه نجات زنان از فرودستی،
تغییر جامعه مرد سالاری در متن انقلاب بر علیه نظام اقتصادی سرمایه داری است. لذا
اصلی ترین خواست فمینیسم مارکسیستی ، حذف نظام خانه و خانواده، به عنوان اولین و
بارزترین جلوه های نظام فئودالی و مالکیت خصوصی است. 4- فمینیسم سوسیالیسم) ثنویت گرا):
این گروه ریشه در فمینیسم مارکسیست دارد ، به عبارتی ، زیر بنا و شالوده فمینیسم
سوسیالیستی انتقاد این گروه از فمینیست ها از کور جنسی مارکسیسم است که به دو گروه
تقسم می شود.-
فمینیسم سیاه: این گروه روابط میان زنان و مردان سیاه را به گونه ای بسیار متفاوت با
روابط سفیدها به تصویر می کشند. - آکوفمینیسم: این جنبش در پی افزایش خطرات زیست
محیطی بوجود آمد، زنان از اصلی ترین اعضای آن بودند و به این دلیل وارد میدان شدند
که: 1- زنان از آلودگی محیط بیشترین آسیب را می بینند. 2- زنان و طبیعت هر دو
قربانی سلطه جویی مردان هستند لذا زنان باید از طبیعت دفاع کنند. 5- فمینیست های
صلح طلب: اين گروه به منظور ایجاد صلح و نفی جنگ در سراسر دنیا به وجود آمدند علت
حضور زنان در این گروه بیان شرایط روحی خاص و عاطفی زن است، روحیه مادری که در زن
وجود دارد برای فعالیت در این گروه ها بسیار مثمر ثمر می باشد.
اشتراکِ نظر گرایش های فوق:
1- زنان به علت جنسیت دارای تبعیض هستند.2- باید
این تبعیض از بین رفته و لازمۀ از بین بردن آن هم اصلاح نظام اقتصادی اجتماعی و
سیاسی است.
انتقادات وارده بر مکتب:
۱) جنبش
فمنیسم منظری تک بعدی به تمام جنبههای زندگی انسان دارد. این جنبش تمام بدبختی ها
و شرور جهان را در اثر تسلط مردها بر زنان دانسته و خواهان حذف مردان در تمام عرصههای
اجتماعی است، در حالی که زندگی در این جهان و بقا و تداوم آن ناگزیر از تعامل زن و
مرد در زندگی اجتماعی است. بنابراین عدم توجه به «مکمل» بودن زن و مرد و برتری یا
فرودستی هر یک از دو جنس بزرگترین خطای این دسته از فمنیست ها است. ۲) روح حاکم بر جنبش فمنیستی, همان روح
توتالیتر و دیکتاتوری است. فمنیسم به فرد اجازه نمیدهد تا برای خود تصمیمگیری
نماید و بیندیشد, حتی در تفکر خصوصی اشخاص هم مداخله میکند, به فرد اجازه ابراز
وجود نمیدهد و کوچکترین فعالیت های افراد را تحت نظر دارد چرا که اساساً این جنبش
مدعی کنترل تمام بخشهای مختلف زندگی بشر است. ۳) فمنیسم مسئولیت های سنگینی را بر زنان تحمیل کرده
است. زنی که در گذشته روش و شیوه
زندگیش, انتخابش و اصولاً برنامه ادامه حیاتش در این جهان برای وی مشخص و معلوم
بوده، امروز باید در کلیه موارد تنها خودش تصمیم گیرنده اصلی باشد و این همه
مسئولیت ها و تصمیمات که هر زنی در جامعه امروزی با آن مواجه است به حدی سنگین است
که برای عده بسیاری از زنان در غرب به مرز غیرقابل تحملّی رسیده است. ۴) فمنیسم باعث رشد فزاینده استفاده ابزاری
مردان از زنان گردیده است. امروزه در غرب و حتی در برخی از جوامع شرقی، از زن به
مثابه کالای جنسی در تبلیغات تجاری مورد استفاده قرار میگیرد. ۵) بها ندادن به شریفترین حرفه زنان یعنی
«مادری» و «خانهداری»، یکی از کریهترین و زشتترین چهرة فمنیست هاست. حرفهای که
اساساً به لحاظ توانایی های جسمی و روحی، تنها زنانند که میتوانند به خوبی از
عهده آن برآیند و مردان هرگز قادر به اداره آن نیستند. ۶) فمنیسم باعث ایجاد تردید و عدم اعتماد بهنفس
در دانشجویان و تحصیلکردگان دانشگاهی گردیده است. در صورتی که دانشجویان دیگر
مشغول تحصیل تاریخ, ادبیات, علوم, زبانهای خارجی و دیگر مواد درسی هستند,
دانشجویانی که مشغول تحصیل در رشتة زناناند در واقع تلاش میکنند تا برخوردهای
ستیزهجویانهای را بیاموزند که این برخوردها توأم با اطلاعاتی دروغین است. ۷) روح جنبش فمنیستی «همجنسگرایی» است.
خانم تی. گریس آتکینسون که خود یکی از فمنیست های سرسخت است, اعتراف میکند که
«فمنیسم به مثابه تئوری و همجنس خواهی در حکم و عمل است.
نظریه ی نظم جهانی:
از نظر والرشتاين طبقه و تعارض طبقاتي يک مفهوم پايه و
موتور محرک تاريخ بشر است. مهم ترين و پايدارترين مفهوم تحليل اجتماعي از نظر او
طبقه است ، اما به نظر والرشتاين اين صرفا يک تفکيک ذهني است، زيرا در واقع گروه
هاي ذي نفوذ و احزاب نيز ذيل مفهوم «طبقه» مطرح بوده و اهميت مي يابند. مفهوم ديگر
مورد نظر او روابط و شيوه هاي توليد ، که در حقيقت جوهره روابط اجتماعي است که به
تسلط يک طبقه بر ديگر طبقات اجتماعي مي انجامد. مفهوم انباشت سرمايه به عنوان جوهر
نظام سرمايه داري که به روابط توليد و طبقه حاکم امکان ادامه بقا مي دهد که همين
خصلت آن را جهاني ساخته. ولی اصلی ترین مفهوم وی نظام يا سيستم است که مي کوشد کل
گرايي مورد نظر خويش را محقق ساخته و از فرو غلتيدن نظريه اش در دام جزئي نگري و
تقليل گرايي پيشگيري کند.
ارکان اولیه فرهنگ جهانی ومسائل آن: ايدئولوژی ها که به سه
قسم تقسیم می شود: با به قدرت رسيدن دموکرات ها در سال 1848(کمون پاريس) محافظه
کاران دريافتند که نمي توانند با هر تغييری مخالفت کنند و بايد از اتحاد ليبرال ها
و دموکرات ها جلو گيری کنند. ليبرال ها نيز به اين نتيجه رسيدند که بايد محافظه
کاران و دموکرات ها را به سمت مرکز بکشند. در نتيجه اصل بر نوعی سياست اجماع قرار
گرفت که بر اساس آن همه نيروها حول يک محور مرکزی متحد مي شوند و به نوعی مرکز
گرايی سياسی شکل مي دهند که از راديکاليسم جلوگيری مي کند. اين راهبرد مبتنی بر
عرصه سياست اجماع( استراتژی کونسواس پاليتيک) که ليبرال های ميانه دار آن بودند.
الف) ايدئولوژی محافظه کاری: اين ايدئولوژی در مخالفت با دوانگاره مشروعيت تغيير
وحاکميت مردمی شکل گرفت وهر دو را به نام حفظ سنت های ديرينه وخرد انباشته در طول
تاريخ بالکل رد مي کند و طرفدار حداقل تغيير بود. ب)ايدئولوژی ليبراليسم: که هر
دور انگاره مشروعيت تغيير و حاکميت مردمی را قبول داشت اما بر آن بود که بايد
تغيير به شکل عقلانی و با اتکا به مردم آموزش ديده و خبرگان شکل گيرد و نه بر
مبنای خواسته های کل مردم. ج) ايدئولوژی دموکرات ها: انگاره مشروعيت تغيير و
حاکميت مردمی را قبول داشته اند.
مفروضات:
1) فرايند قطبی سازی توسعه سرمايه داری به معنای
شکاف فزاينده رو به افزايشی است که سيل مهاجرت از جنوب به شمال نمونه است. 2) ارتش
ذخيره ای که برای سرمايه داری حياتی بوده است. 3) توهم توسعه ليبرال در هم شکسته
است و با رکود متوالی و واکنش ايدئولوژيک در برابر آن به شکل مخالفت با فرهنگ
ليبرال شکل گرفته است. 4) ثابت شده که جنبش های ضد نظام کلاسيک يعنی جنبش های
سوسياليستی و ملی گرايانه هم کاری از پيش نبرده اند و يا نابودی اين جنبش ها،يکی
از نيرو های اصلی مهار کننده انگيزش سياسی طبقات خطرناک جهان از ميان رفته است. 5)
مشکلات جدی زيست محيطی راه حل مي طلبند. که مستلزم هزينه ای است که دولت ها بايد
بپر دازند که باید از هزينه های رفاهی بکاهند که با بحران مشروعيت روبه رو مي کند.
نمایندگان مکتب:
امانول والرشتاين، آرجهی ات آل،روجاس و استفن
هابدن.
دسته بندی والرشتاين در خصوص دولت ها در نظام جهانی:
موقعيت دولت های مرکز: 1- وجود نظام بانکی قدرتمند و تخصص در تولید انبوه صنعتی و
دارا بودن فناوری پیشرفته و سرمایه فراوان و متمرکز؛ 2- دارا بودن یک طبقه قدرتمند
سرمایه دار و در عین حال، انبوه فراوانی از طبقات کارگری و مزدگیر؛3- وجود دولت
هایی که از نظر ساختار داخلی و نیروی خارجی دارای قدرت بسیار هستند؛4- تأثیرگذاری
فراوان و مستمر بر دیگر مناطق جهان و دخالت در امور سیاسی ـ اقتصادی دیگر مناطق. موقعيت دولت های
پيرامون: 1- نداشتن نظام قدرتمند صنعتی ـ بانکی و سرمایه متشکل و تکیه بر تولید
مواد خام و کشاورزی؛2- وجود طبقه سرمایه دار ضعیف و وابسته و در جنب آن انبوهی از
دهقانان و کارگران فقیر شهری؛ 3- ضعف بیش از حد دولت، هم از نظر ساختار داخلی و هم
از نظر قدرت خارجی؛4- تأثیرپذیری و وابستگی بیش از اندازه به جوامع مرکز ؛ موقعيت
دولت های شبه پيرامون:1-
يک عنصر ساختاری ضروری در اقتصاد جهانی محسوب مي شود. 2- دولت های شبه پيرامونی
يکی از ساز وکارهای مهم ثبات بخش به حساب مي آيند و وجود اين
دولت ها بيش از آنکه به دلايل اقتصادی باشد،دلايل سياسی دارد. 3- وجود اين دولت
های شبه پيرامونی سبب مي شود که مرکز با مخالفت يک پارچه و فرا گير روبه رو نشود
،چراکه اين کشورها در عين اينکه استثمار مي شوند،استثمار نيز مي کنند. 4- دولت های
شبه پيرامونی در همه ابعاد موقعيت بينا بينی ميان دولت های مرکز و پيرامون دارند.
5- برخی از فعاليت های مر کز در درون آن صورت مي گيرد وبرخی هم از فعاليت های
پيرامون. توليدات شبيه به مرکز وشبيه به پيرامون در آنها همزيستی دارند. 6- سطح
مهارت ودستمزد در کشور های شبه پيرامونی،بينابين مرکز وپيرامون است. 7- در اين
کشورها،سود از مر کز کمتر و از پيرامون بيشتر است و سرمايه داری نيز از مرکز ضعيف
تر و از پيرامون قوی تر مي باشند.
ديدگاه والرشتاين در باب دولت:
دولت پاسخی است به
فشار های طبقه سرمايه دار برای تامين نياز هايش،اما اين به معنای اين نيست که که ماشين
های دولتی عروسکی خيمه شب بازی در دست سرمايه داران بوده اند. والرشتاين بر اين
باور است که دولت ها و ماشين های دولتی همواره تقويت شده اند وحتی مبارزات طبقاتی
نيز به تضعيف ماشين دولت منجر نشده اند. والرشتاين همانند نظريه پردازان سازه
انگاری و مکتب انگليسی بر اين نکته تاکيد دارد که دولت- ملت با شناسايی ساير دولت
هاست که موجوديت مي يابد.
نقد نظریه والرشتاين:
تأکيد بيش از حد بر اهميت پويه ای اقتصادی مي تواند ما را از توجه به پويه ای سياسی نظام غافل سازد.2- تحليل های او چنان است که گويی هر نهاد،پديده، واقعه، رويداد وتنها برای اين بوده که در خدمت نظام است و نياز نظام به آن وجود داشته است. 3- عملا جايی برای کار گزاری در نظام باقی نمي گذارد. دولت ها محصول نظام اند ودر نتيجه نمي توانند برای تغيير آن کاری از پيش ببرند. دولت ها اسير فشار های ساختاری اند که راه گريزی از آنها نيست. 4- درعملکرد نظام بين دولتی چندان از برداشت های واقع گرايانه فراتر نمي رود. گاه از موازنه قدرت سخن مي گويد،گاه بر قواعد نظام تاکيد دارد ونيز از نقش هژمون در نظام مي گويد.
*منبع:
تدوین و گزارش:
امین بنائی بابازاده (کارشناس ارشد علوم سیاسی) در آدرس:
http://qamar.blogfa.com/post-72.aspx